محمد بن عبد الله بن عمر
56
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَما فِي الْأَرْضِ وَما بَيْنَهُما وَما تَحْتَ الثَّرى « 1 » . وبسيار بگريستى وگفت : ما أحسن هذا الكلام وأكرمه . پس خبّاب بيرون آمد وگفت : اى عمر ، اميد مىدارم كه حق تعالى شرف كرامت اسلام تو را روزى خواهد كرد . گفت : از چه مىدانى ؟ خبّاب گفت : ديروز سيد ، عليه السلام ، دعا كرد وگفت : اللّهمّ أيّد الإسلام بأبى الحكم بن هشام أو بعمر بن الخطّاب . اكنون به شتاب ودعاى پيغمبر درياب . گفت : محمد كجا است ؟ خبّاب را « 2 » راه نمود . همچنان با شمشير برفت به آن خانه كه سيد ، عليه السلام ، آنجايگه بود وحلقه كوفت . يكى از صحابه بيامد وأو را ديد وخائف شدند . حمزه گفت : يا رسول اللّه ، بفرماى تا در بگشايند ، اگر بخيرى آمده است نيك ، والّا من سر وى به شمشير وى بردارم . بفرمود تا در باز كردند . سيد ، عليه السلام ، پيش وى بازرفت وكمرگاه وى سخت بگرفت وأو را بجنبانيد وگفت : اى عمر ، به صلح آمدهاى تا دست از تو بدارم ، يا به جنگ آمدهاى تا سزاى تو بدهم ؟ عمر بگريست وگفت يا رسول الله ، آمدهام تا ايمان بياورم : أشهد ان لا اله الّا اللّه وأشهد أنّك رسول اللّه . چون عمر ايمان آورد سيد ، عليه السلام ، گفت : الله أكبر ، الله أكبر ، صحابه ، چون آواز تكبير پيغمبر ، عليه السلام ، شنفتند دانستند كه عمر مسلمان شده ، صحابه ، نيز آواز برداشتند وتكبير گفتند وخرّم شدند . عمر فرمود « 3 » : يا رسول اللّه ، كافران لات وعزّى آشكارا مىپرستند ، ما چرا خداوند آفريدگار پنهان پرستيم ؟ برخاست وشمشير بركشيد ودر پيش مسلمانان ايستاد وبا كفار جنگ مىكرد وصحابه از پى وى * مىرفتند ، تا برفت ونزديك كعبه با صحابه نماز كرد . وروايت ديگر مجاهد وعطاء آن است كه عمر ، رضى اللّه عنه ، خود حكايت كرد : مرا خاطر اسلام نبود ، ومسلمانان مىرنجانيدم وخمر عظيم دوست داشتم . شبى قصد مجلس شرب كردم وحريفان را نيافتم « 4 » ، قصد خانهء خمرفروشى كردم ، در خانه نبود . كارى نداشتم وبه طواف كعبه مشغول شدم ، سيد ، عليه السلام ، را ديدم ميان ركن يماني وحجر الأسود نماز كردى . وچون از طواف فارغ شدم ، دير وقت بود . گفتم به خانه نتوان رفت ، بنشينم واستماع قرآن محمد كنم . چون شنيدم ، بسيار بگريستم . چون سيد به خانه مىرفت ، از پى وى مىرفتم ، بازپس نگريست ، مرا ديد ، گفت :
--> ( 1 ) . طه 20 : 6 . ( 2 ) . را در اينجا ودر بعضي موارد پس از فاعل آمده است . ( 3 ) . كذا ( 4 ) . در أصل : يك كلمه ناخوانا . واز سيره ، ص 336 ، نقل شد .